اینجا...

کینه!..کینه!..

یه بغض!..

با هزار تا معما!..

همه ی دلها!..

حیرون شدن اینجا!..

مهر و محبت!..

دیگه رفته از اینجا!..

غم و غصه!.. 

فراوون شده اینجا!..

روی مارها!.. 

سفید شده اینجا!..

جای نیش اونها!..

زخم زبون شده اینجا!..

دل شکستن!..

رسم آدما شده اینجا!..

یکی می دوه!..

پی یک لقمه نونه اینجا!..

می خنده!..

تا نفهمند حالش غمینه اینجا!..

مواظبه!..

خنجر دوست در کمینه اینجا!..

آره!..

رسم آدما اینه اینجا!..


دسته بندی :


دنیایی دارم که...

دنیایی دارم که...

 درش چیزی بنام خوشبختی نیست... 

 جز پول...

دنیایی دارم که...

 عشق را فقط در فیلم ها و رمان ها باور دارند...

 تنها نگاهشان به جوانان عاشق...

 به عنوان یک ولگرد هست و بس...

 همین و دیگر هیچ...

 جز اینکه...

 تنهایی حق مسلم این دنیا است...


دسته بندی :


خدمت....

یکسال گذشت...مثه برق و باد...روزهایی که توی خدمت بسختی می گذشت..اینجا براحتی می گذره...چون اینجا هیچ سختی نداره..هیچوقت نمیری با یه کلاش زنگ زده زیرآفتاب وایسی و ماشین هارو تماشا کنی..دیگران رو با حسرت ببینی که براحتی دارن می چرخن و کسی کاری به کارشون نداره..اما تو خودتی اما ماله خودت نیستی و به خودت فحش بدی که چرا اومدی خدمت؟؟؟..خدمت همینه...ثانیه به ثانیه ش حسرته...هر کی میگه اینجوری نیست..بخدا دروغ می گه..غرورت شکسته می شه..چه بخوای چه نخوای..یه جوان شاد رو می برن..بی حال وبی روحیه بر میگردونن..پدر ومادر هم دلشون خوشه که بچه شون سر به زیر شده و مرد شده واز این حرفااا...ولی نمی دونن بچه شون افسرده شده...اعصاب نداره..به همه چی معترضه..هر کی نرفته خوش بحالش..هر کی هم می خواد بره بی خیالش بشه..آخرش هیچی جز پشیمونی و یه کارتی به هیچ دردی نمی خوره و تو کشو داره خاک می خوره...نداره..با این وضعیت که مرغ شده کیلویی 8000 تومان..نیروی کاری خوبی واسه پدرتون به حساب می یای..تا اینکه بری خدمت و خر حمالی کنی و هیچ ارزشی هم برات قائل نباشن...اونجا جز حمالی کردن چیزی یاد نمی گیری..فقط یاد می گیری عمر با ارزشت که همیشه از بزرگا می شنوی که طلاست..به بطالت بگذرونی..ما هم نمی خواستیم برم..ولی عمار فریبمون داد..:D...ما هم ساده و زود باور..حرفاشو باور کردیم..:D:D..به ما گفت برو خدمت که خوبه..مرد می شی..دو دل بودم..برم یا نرم...ولی بعد از چت کنفرانس هایی که با دریم قشم داشتیم و تا پاسی از شب ادامه داشت دلو زدیم به دریا و دفترچه رو پست کردیم...و اینجا بود که اون شعر معروف را سرودم..ههههههه...
باید برم سربازی..به جای اینترنت بازی
بسن چقدر بکنوم چت؟؟..با آیدی زدبازی
وا ادمن بی کار..یا سر کار نهادن به عمار          
ازیاد امکه به فردین..به چوک پاک عزالدین
به یار با مرام و عاقل..دوست گلم سد کامل
خخخخخخخ...
  عمرمونو الکی هدر دادیم رفت..اینقدر اذیت سربازا بکن..الکی روی یه موضوع ساده بلند بلند بخند...خودمونو زده بودیم به بی خیالی..برو رو مخ سربازا..یه روز اینقدر یه سرباز رو اذیت کردم... اعصابش خورد شده بود دستش داشت می لرزید..صورتش قرمز شده بود.. می خواست با کلت روورور[roverver] من رو بزنه...این نوع کلت ها ضامن نداره..همیشه مسلحه..دستت بره رو ماشه تمومه..درجه دارا می گفتن با این اسلحه شوخی نکنین...این بی ناموسه..هیچی حالیش نیست...راست هم می گفتن....بخدا می خواست بزنه..چیزی نمونده بود فدای آرمانهای امام راحل بشیم...الکی الکی داشتم شهید می شدم...ههههههه...بابا هم می شد پدر شهید و یه خیری هم از وجود نحس ما می دید....خودم هم شامل آیه ی لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا می شدم..هههههه...ولی نزد..نکبت نزد که مارو از شر این زندگی راحت کنه...به جز تلخی و بدبختی از این خدمت چیزی ندیدیم...همه ش تحقیر.. رمضان پارسال رو که روی ندونم کاری یکی از بچه ها..تا نزدیکای سحر توی خیابون...زیر شرجی وحشتناک جاسک با اون هوای گرمش..فرمانده بی انصافمون مارو بدوبایست داد..هیچوقت فراموش نمی ک�م...ملت داشت به ریش ما می خندید..آخر حقارت بود..ولی هر جوری بود خدا رو شکر تموم شد...حالا دیگه این خاطرات تلخ شده شیرین و ما هم شدیم فرهااااااد..همیشه با همیم...
ولی بازم می گم..نرید خدمت...چند وقت دیگه جنگ می شه با هم می ریم..ههههههه..اینجوری حالش بیشتره...خخخخخخخخ...مثل این رای اولی ها هست..یا روزه اولی ها...اون وقت شما می شین خدمت اولی ها...ما هم میشیم ارشدتون..چه حالی میده بالا سر کسی حکومت کنی و عقده هاتو خالی کنی..ههههههه...
ومن الله توفیق...


دسته بندی :


بی خبر رفت.....

یه مهمونی داشتیم که که همه از بودنش خوشحال بودیم...باهاش حرف میزدیم...می خندیدم...ولی اون فقط گریه می کرد...شاید از اینکه پیش ما بود ناراحت بود...برای همین رفت...شب هنگام رفت...بی خبر رفت.....این کلیپ پربازدیدترین کلیپ موبایلمه...ولی تنها بازدید کننده اش خودمم..........

دانلود


دسته بندی :


گفتگو با وجدان

 

چه می جوئی شریف از پی او

                           حال که او زتو خیلی دورتر شده

نرو در فکر بیا از فکر او بیرون

                           مگر ندیدی کاو با کس دیگر شده

به راستی چرا در پی او شدی؟

                          شاید عاشق چشم ابرویش شدی؟

همی گویم که برو در فکر کاری

                          نه فکر این و آن خوشگذرانی

همه خواهند کرد با احساس تو بازی

                          یکی با دروغ و دیگری با بی وفایی

همه برند تو را سوی تباهی

                          پی فسق و فجور و هر گناهی

حال که به مثل پرستو ها رهایی

                          نداری به کسی جز خدا نیازی


 برو پی کارت ای وجدان بی وجدان

                           به حرفهایت خواهم زد مهر بطلان

اگر او زمن خیلی دور تر شده

                         حب او در وجودم خیلی بیشتر شده

اگر چه او رفت و یادش خاکستر شده

                         اما یاد او همواره اندر دل شده

گر چه رفت ولی هیچ باک نیست

                        در دل می ماند یاد او که چون او پاک نیست

نباشم هرگز در پی چشم ابرو

                        بگردم اندر پی یک عشق نیکو

همه گفت تو بود مغرضانه

                      نگفتی اصلا سخن دوستانه

ندیدی که یاد او آغاز گر سالم شده؟

                     شوق وصالش تازه گر حالم شده؟

برای همین همیشه یادش می کنم

                    برای وصالش گه گاه دعایش می کنم

گه گاهی که احساس غربت می کنم

                    از او با خودم کمی صحبت می کنم

او با من است هر لحظه و هر حال

                   در همان حال به او اظهار محبت می کنم

گهی نقد گاه زاو تعریف می کنم

                  گهی بمثل ناصح او را نصیحت می کنم

او با من است هر لحظه و هر حال

                 با او تمام شهر را سیاحت می کنم

اینها خیال بود که حکایت می کنم

                دانم که پیش خود خود گویی که حماقت می کنم

حقیقت اینست که او نیست اندر بر من

                به کسی که با اوست بسیار حسادت می کنم

در حضورش باز گویم این گفته ها را

               نگو که اینها لاف بود و غیبت می کنم

شاید بعد از این یادش فراموشم شود

               گر تو خواهی مغزم را بکلی فرمت می کنم


            


دسته بندی :


.



دسته بندی :


از دیروز تا امروز

توی چشماش ابری نداره...

           اما چشماش خیلی پر بار شده...

روزاش بسختی می گذره...

           انگار کوهی روی سرش آوار شده...

 یاد شخصی گری که می افته...

            پشیمون می شه که چرا سرکار شده...

چونکه یه روزی شیر بوده ...

                 اما حالا کفتار شده...

یه روزی آزاد بوده...

                  حالا تو نظام گرفتار شده...

زبانش پاکه پاک بوده...

                   ببین چه جوری بد گفتار شده...

حال و روز خوبی نداره...

                      مثل کسی که بیمار شده...

یه روزی دوستش داشتنو خوشحال بوده...

                    حالا یه خاری توی گلزار شده...

 شب با تن خسته به خواب رفته...

                     با سوت فرجی صبح بیدار شده...

تازه داشت طعم خوشی را مزه می کرده...

                      تازگی ها خیلی بد بیار شده...

همیشه به راه راست می رفته...

                   حالا دور خودش می چرخه...

                                           انگاری پرگار شده..........................

 


دسته بندی :


فقط برای یک دوست

در این میدان رزم و صبحگاه...

یگان دهگان و صدگان...

کنار برجک پادگان...

سادگی برات شد خط قرمز ...

کوتاه شد برات برج نادانی...

بالا رفت حصار فهمت ...

اما هستند کسانی از تو بهتر...

پس به خودت مغرور نباش پسر...

برای دوست مرام بذار شریف...

تا هیچوقت از تو نرنجد...

تا از بی وفایی تو خون نگرید...

جان من دوباره مثل قبل باش...

تو هنوزهمون شریفی...



 

 


شرمنده.........

نمی دونم چی بگم...

نمی دونم.....

از روزگار بگم که دارم می سوزم به پاش...

یا از شریف بگم که غیر از خدای بالای سر همه چپ شدند باهاش...


دسته بندی :


آخرین کلام

 

ما دیگه رفتیم دوستان....خیلی دلم گرفته...وحشتناک...بخدا خیلی سخته دل کندن از این جا...نمی دونم اگه تجربه نداری...فک نکنم حال منو درک کنی...ولی خیلی سخته پسر...الان دارم فکر می زنم...من با هوای سرد اونجا چجوری باید کنار بیام؟؟؟؟؟...وقتی به ساکی که الان کنارمه نگاه می کنم...کل بدنم می لرزه...با خودم فکر میزنم...وقتی خاموشی می زنند باید برم زیر اون پتو هایی که اونا بهم می دن...پتو که نمی شه بهش بگی...بیشتر شبیه یک گونی می مونه...اینی که من دیدم که به یکی دوستام داده بودند...گونی بهشون می دادند بهتر بود...ولی باید بسازم...وقتی که خاموشی زدند باید برم زیر این پتو...و فقط اشک بریزم....اشکی که از هوای سرد و جانسوز بهمن ماه مطمئنم یخ  خواهد زد...می دونم که فکر و ذکرم تو اون لحظه اینه که الان توی شهرم چه خبره...چی داره می گذره؟؟... خوانوادم در چه حالی هستن...الان دوستام.الان کجا هستن...سه چهار نفرشون که وضعیتشون عین منه و سربازند....ولی یکیشون داره عشق دنیا رو می کنه...تو را خیلی دوست دارم پسر....تو خیلی مهربونی....این حرفو زدم چون میدونم دزدکی می یای وبم سر می زنی...مطمئنم...اونقدر دوست دارم که خودت هم تعجب کرده بودی...یادته بهم گفتی هدفت توی رفاقت با من چیه؟؟؟؟؟؟....من اون لحظه هنگ کردم....و جوابتو ندادم....اما حالا جوابتو می دم:....تا آخر عمر رفاقت پسر.... همیشه بیادتم....من تو دلم هیچی ندارم پسر...صافم...خالص...سر به راه.....مثه خودت.....مطمئن باش...

از کسایی که حس می کردم ازم دلخورند...رفتم صمیمانه عذر خواهی کردم...امیدوارم اونا هم منو از ته دل ببخشن....هر کی هم ازم چیزی به دل داره...بدون تعارف بهم اعلام کنه....می یام دستشو می بوسم....نمی خوام کسی چیزی از من بدل داشته باشه....

دوشنبه روز اعزام هست...افتادم زابل....نیرو انتظامی...............        

این هم یه شعری که با حال روز من خیلی جور در می یاد....دیروز از صب تا نزدیکای بعد از طهر توی وب بارون اتراق کرده بودم و فقط به این اهنگ گوش می دادم...هر کی می خواد این شعر را با موزیک گوش کنه می تونه بره وبلاگ بارون...من که خیلی به دلم نشست.......

 

دیگه دیره واسه موندن...

دارم از پیش تو می رم...

جدایی سهم دستامه...

که دستاتو نمی گیرم...

تو این بارون تنهایی.......

دارم می رم خداحافظ..

شده این قصه تقدیرم..

چه دلگیرم خداحافظ...

دیگه دیره..دارم می رم..

چقدر این لحظه ها سخته..

جدایی از تو کابوسه....

شبیه مرگ بی وقته...

دارم تو ساحل چشمات...

دیگه آهسته گم می شم...

برام جایی تو دنیا نیست...

تو اوج قصه گم می شم....

 

 

 

 


دسته بندی :